![]() |



بلغمی درباره پادشاهی پوراندخت[1] چنین مینویسد: چون پوراندخت به پادشاهی نشست عدل و داد و ستم و بیداد را از میان مردم برداشت و کشته ی شهر بر از پادشاه ظاتم قبل از خود را که فسفروخ[2] نام داشت فرا خواند واو را بنواخت او را به وزارت خویش بر گماشت و به همهد سپاه نا مه نوشت که پیش او گرد آیند و آن نامه بر آ ن ها بخواند و از آن نسخه نامه به هر شهری نوشتند و در آن نامه چنین نوشته بود:
این پادشاه نه به مردی توان داشتن بلکه به محبت و یاری خداوند بزرگ[3] و کشور را به عدل و داد و سیاست پادشاه نگاه توان داشتن و سپاه دشمن نتوان شکستن مگر به بخشش کردن به سپاه و سپاه نگاه نتوان داشت مگر به عدل و داد و انصاف چون پادشاه دادگر باشد ملک بتواند داشتن اگر مردم باشد و اگر زن .من چنان امیدوارم که شما عدل و داد و بخشش از من ببینید چنانکه از هیج کس ندیده باشید .
پوراندخت دستور داد هر چه مالیات از مردم به روزگار پرویز گرفته می شود بر دارند و دفترهای مالیات را بشستند و چنان دادگری کرد که هیچ کس در روزگار ندیده بود.