دو تا كفتر نشسته اند روي شاخه ي سدر كهنسالي كه روييده غريب از همگنان در ردامن كوه قوي پيكر دو دلجو مهربان با هم دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم دو تنها رهگذر كفتر نوازشهاي اين آن را تسلي بخش تسليهاي آن اين نوازشگر خطاب ار هست : خواهر جان جوابش : جان خواهر جان بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش نگفتي ، جان خواهر ! اينكه خوابيده ست اينجا كيست ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كورا دوست مي داريم نگفتي كيست ، باري سرگذشتش چيست پريشاني غريب و خسته ، ره گم كرده را ماند شباني گله اش را گرگها خورده و گرنه تاجري كالاش را دريا فروبرده و شايد عاشقي سرگشته ي كوه و بيابانها سپرده با خيالي دل نه ش از آسودگي آرامشي حاصل نه اش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامانها اگر گم كرده راهي بي سرانجامست مرا به ش پند و پيغام است