![]() |



پروفسور عباس شوشتري مي نويسد: بنا به نوشته ي دانشمند بزرگ ابوالحسن علي بن محمداثير،چون آذرميدخت پادشاه شد و شاپور پسر شهريار فرخزاد را کشت، پوران به رستم فرخزاد[1] که در خراسان بود نوشت و او را به کينه خواهي پدر آزمند نمود، رستم به پايتخت لشکر کشيد و سپاه آذر ميدخت را شکست داده و آذرميدخت را در ميدان پيرامون گرفت. چون آن جا را گرفت سياوخش را دستگير کرده و کشت و آذرميدخت را کور کرده و به زندان انداخت. و باز پوران به عنوان نايب السلطنه روي کار آمد. به اين ترتيب نه تنها شاهزاده با شاهزاده بلکه شاهزاده خانمها به جان هم افتاده بودند. و هر کس چند روزي تاج شاهي بر سر خود مي گذاشت و براي هر کدام هواخاهاني نيز پيدا مي شد. وقتي آذرميدخت نابينا شد و زنداني گرديد کارهاي شاهي به پوران سپرده شد. بزرگان چون ديدند مردم از زن فرمانبرداري نمي کنند و هر روز يکي سر بلند مي کند، پس از برکناري آذرميدخت يزدگرد نوه ي خسرو پرويز را به شاهي برداشتند و پوران همچنان همه کاره ي او شد.
پيشرفت رستم از برکناري آذرميدخت آغاز شد و به يقين او نيز در پيدا و نهان دشمنان بزرگ و کوچک داشت تا آنکه با کشتن او و تباهي شاهي آشوب چند ساله ي را تازيان فرونشاندند و همين آشوب و دو روي و پراکنده گري و کارشکني انگيزه ي آن شد که ايران نتو انست جنگ و فتنه ي تا زيان را باکاميابي به پايان برد.[2] پس از کشته شدن رستم و فرار يزدگرد از مداين روشن نيست که پوراندخت کجا رفت و آذرميدخت چه شد، زنده ماندند يا همراه يزدگرد آوارده شدند يا به جايي در خاور ايران رفتند. به هر حال بدست تازيان و حشي و خونريز و البته مسلمان گرفتار نشدند و از اين رو مي توان گفت که چون مداين بدست تازيان افتاد آن ها جايي ديگر رفته يا مرده بودند.[3]