![]() |



ايران زمين پير سالخورده اي است كه گذر عصر ها و نسل ها نتوانسته خشكي و ماتدگي در او پديد آورد و بر جانش تاصير بگذارد .قرن ها پس يكديگر آمدند و رفتند, فتنه ها و حوادث بسيار در اين عرصه ي شگفت رخ نمودند و در كشاكش حوادث ايام سيلي خورده و خاكش عرصه ي غارت ها گرديد و حوضه ي جغرافيايي اش در قبض و بسط هاي فراوان دچار دگرگوني بسيار شد اما پس از همه ي اين رخدادها به همت و غيرت مردمانش همچون نگين درخشان در عرصه ي مناسبات فرهنگي جهان باقي ماند و نام ايران را جاودانه كرد .
اينجا ايران است از كرانه هاي هميشه سبز خزر تا خليج خونين جاودانه ي پارس و از پس قله ي تا ابد ايستاده ي دمارند تا سكوت غمگين كوير .
صداي ما از پس ديوار هاي قطور تعصب و بيرق هاي گلو بريده ي آزادي ست ,نگاه ما به نسل فراموش شده ,مسئوليت ما بيداري انسانيت از دست رفته ي اين سرزمين است .
هنگامي كه سخن از يك سرزمين مي شود سخن از تمام هويت و هستي و فرهنگ يك ملت سه هزار ساله است ,آري سخن از ميراث يك ساله و يك قرن يك ملت نيست ,سخن از جايي است كه تمام باور ها و آرزوها و آرمان هاي يك ملت در آنجا شكل گرفته است .
وطن مام يك ملت است در عصرها و نسل ها ,وطن سهم سك ملت ز دنياست جايي كه در آن متولد مي شوي ,هويت پيدا مي كني ,عاشق مي شوي ,زندگي مي كني و از آب و خاكش خا طره ها داري و در نهايت در آن جاودانه خواهي شد.
وليكن امروز فقر بر گستره ي همه ي خيابان هايش جاري است ,سياست با گنداب دروغ لجن مال شده و افسار اقتصاد از دست خارج شده و دزدي و فحشا و اعتياد بر گرده ي آن ضربه مي زند .
اميد از انديشه ي نسل امروز رخت بر بسته و عدالت در ذهن واژه اي بي معنا ست, صداي شكستن انسانيت از هر سو به گوش مي رسد و درد سياه استبداد آبي آسمان كشور را گرفته است .
نه صدايي از سايش بال هاي سيمرغ مي آيد و نه اثري از درفش آزادي كاوه بر فراز است و فساد ,فكر آزاد انديشي و اعتياد بازوي غيرت را در وجود شكسته است .
در ايجا مي شنوي كه پدري از شرم مي ميرد و كودكي را مي بيني كه از فقر جان مي بارد ,در اينجا ما درانش كنيزكان خانه هاي تاريك استعمارند و همدم پسرانش لذت ساعات خماري و دختران اين سرزمين كالاهاي صادراتي و مهم ترين دغده ي مردمانش قيمت نان .
آري اينجا ايران است جايي كه ديگر هيچ مردي از غصه نمي ميرد و كسي براي غربت سياوش اشك نمي ريزد .جايي كه امروز تمام سهم ما از دنيا فقر است و فساد و اعتياد و ديگر هيچ.
دشت ها آلوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت مي آيد
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه ي مزرعه ي دل ها را
علف هرزه ي كين پو شانده ست
و دهان دختران زيبا تهي از دندان است
كه هر شكسته دندان بهاي يك نان است
هيچ كس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و زماني شده است كه به جز انسان ديگز هيچ ارزان نيست.